تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

کسی سرزده می‌آید. در دلت جایی برایش خالی می‌کنی. و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده. بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند. کسی سرزده می‌آید. صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات. چشمهایش آئینه آینده، و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنهکسی سرزده می‌آید. از قصه آمدن می‌گوید، و از افسانه ماندن. کسی سرزده می‌آید. و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می‌کنی. و چشمهای آسمان را می‌بندی، تا در این خلوت عاشقانه، دور از همه دیدگان، ما شدن را تجربه کنی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 18:19 توسط فقط بهار |

سلام من به شما دوستان دوست ترم

مسافران مسیر صمیمی سفرم

ستاره بار شود اسمان سربی تان

طلوع ابی تان باد طالع سحرم

شقایقی شدم و ناگهان جوانه زدم

شمیم پاک شما می کند شکفته ترم

مرا به ساحت سبزای خویش راه دهید

کنید همدلی من شوید راهبرم

اگر که گل نشدم در هوای تازه تان

به دست باد سپارید برگ و بار و برم

خوشا سماع شما در فضای سبز دعا

بر ان سرم که از این جذبه بهر های ببرم

صلا دهید مرا از هراس خانه ی خاک

زنید زخمه که از شوق تا هوا بپرم

حقیقتی است که در احتراق چشم شما

شکوهمندی خورشید را نظاره گرم

چه می کنید مگر ای پرنده رفتاران؟

که در حضور شما هوش می پرد ز سرم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:20 توسط فقط بهار |

اسمان گوش کن صدای مرا

حرف هایی شنیدنی دارم

گر چه در خاک مسکن دارم

پر وبال پریدنی دارم

چه بگویم چگونه ساز کنم

نغمه ای را که رنگ غم دارد

پیش از این باورم نمی گردید

کوچه ی عمر پیچ و خم دارد

گفته بودم که زندگی امروز

راحت و بی خیال می گذرد

مثل دیروزهای بی غم و قید

عمر فردا و حال می گذرد

یال اسب سفید بود و امید

می نشستم به روی توسن نور

دل به دنیای خواب می دادم

در خم و پیچ جاده های عبور

رفته از باغ غصه های قدیم

فصل پندار های واهی من

گل ندادند شاخه های خیال

وای از این زیاده خواهی من

مانده ان برج و بام های بلند

پشت دیوارهای نا پیدا

در کویری که جای ماندن نیست

مانده ام در مسیر توفانها

اسمان گوش کن صدای مرا

خسته ام از فضای تنگ زمین

در حریمت مرا پناه بده

ای طرب خانه ی فرشته نشین

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 8:47 توسط فقط بهار |

چو ابرهای تیره رنگ دیر پا

مکدر از غبار تیره ی غمی

چرا خزان ترا رها نمی کند

مگر درخت دیر سال ماتمی

در انزوای ساکت و سیاه خود

چه می کنی دقایق بار را

چرا درون سینه راه می دهی

دل غم اشنای بی قرار را

چرا فضای مهربان خانه را

به تنگنای اشک و اه می کشی

به روی دفتر سپید عمر خود

خطوط باطل و سیاه می کشی

در این زمان که گل فضای باغ را

لطیف و پاک و عطر ناک می کند

بهار و جلوه های اسمانی اش

بنفشه را نصیب خاک می کند

چرا کمند غصه های پوچ را

ز تار و پود خود جدا نمی کنی؟

چرا خزان ترا رها نمی کند

چرا بهار را صدا نمی کنی؟

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:47 توسط فقط بهار |

بهار جان خوش آمدی به

سایتت

 

مبارکت باشه

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:22 توسط فقط بهار |


www.irLearn.com