تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:6 توسط فقط بهار |

نه تو مي ماني

نه اندوه

و نه هيچيک از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يک رود قسم

و به کوتاهي آن لحظه ي شادي که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چناني که فقط خاطره اي خواهد ماند



لحظه ها عريانند

بر تن لحظه ي خود جامه ي اندوه مپوشان هرگز



تو به آيينه

نه

آيينه به تو خيره شده است

تو اگر خنده کني، او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض کني

آه از آيينه ي دنيا که چه ها خواهد کرد



گنجه هاي امروز، پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف

بسته هاي فردا، همه اي کاش اي کاش

ظرف امروز وليکن خاليست

ساحت سينه پذيراي چه کس خواهد بود

غم که از راه رسيد، در اين خانه بر او باز مکن



تا خدا يک رگ گردن باقيست

تا خدا هست به غم وعده ي اين خانه مده

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:52 توسط فقط بهار |

خنده ات پيرايش اين لحظه هاست
گر بخندي لحظه ام از غم رهاست
نازنينم , آتشين لبهاي تو
روشني بخش شب اين غمسراست
گر به لب هايت شکوفد خنده اي
لحظه ي پژمردن غم هاي ماست
فاتح دلها بود , لبخند تو
شادي ام مديون لبخند شماست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:53 توسط فقط بهار |

اي عطر بهار زندگاني .
اي ماه شكفته ي دل افروز .
اي پيك ديار عشق و مستي .
اي جام شراب خنده آموز .

يك لحظه به پيچ در مشامم .
يك شب بنشين بر آسمانم .
يك بار بزن در نيازم .
يك جرعه بريز بر زبانم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:48 توسط فقط بهار |

نه نمیخوام بهار شه
               من عاشق پاییزم
            پاییز میشه عاشقتر واسه تو اشک بریزم
                                         نه نمیخوام فکر کنی 
                                                     که عاشقیم یه حرفه
                                                                       میخوام برات بمیـــــرم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:2 توسط فقط بهار |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 15:34 توسط فقط بهار |

بعد این همه دوری توی این غمه غربت
توی غربت نگام تو سکوت ناله هام توی اوج یک غرور

زیر بارون پاییز شرشر ریزون طنین حرفهای تو همیشه یادم مییاد

پر از اوم احساسای ناب که هیچ دلی ازش لبریز نمیشه

امسالم با انتظار تمام میشه همیشه بین دلهای ما دوتا

همیشه بین دستهای ادما با همه عشق و امید همیشه فاصله هست

همیشه دستای من فاصله هارو پر میکرد دویدنهام قدمهای نیومدت رو طی میکرد

اما این فاصله دیگه اون طور فاصله نیست حتی دستم نمیاد عکستو نقاشی کنم

اخه من نمیتونم خودمو با امید شاید یک روز دیدنت راضی کنم

میدونی دنیای ما دنیای بی وفاییه جمله هرگز فراموشم نکن

توفع زیادیه دل من فقط فقط تورو میخواد

اینها که کلمات عاشقانه نیست دردهای دل خسته منه

مسخره یا ابلهانه نیست به امید اون نگاه صاف تو امشبم

چشمهامو رو هم میزارم شاید که بخوای به خواب من بیای

وای چقدر حرفای خوب برات دارم نه تو دیگه تازگی ها

حتی به خوابم نییای عشق روزای قدیم چی شد

سراغم نمیای اونیکه پا یو دل کسی گذاست

من نبوودم خود تو اومدی من

من غزل غزل غم سرودم حالا بیا و اگر میسه کاری بکن

بیا از خاطرات سبزمون یادی بکن لااقل منو قانع با حرف راستی بکن

بیا به من بگو

چی شد از من بریدی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:13 توسط فقط بهار |

و شبی نام مرا خواندی

و یک شب از من روی برگردان

بگو بامن

امشب از کدامین لیالیست

شب یلدای بی تو بودن تا خود صبح

ببین دستهای مهربان و با هیاهویم

بی حمایت قلبت چقدر کوچک و سرد است

ببین واژهای شیرینم چقدر بی معنا و تلخ است

تمام نمیشود امشب

مرا نمیخوانی؟


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:7 توسط فقط بهار |

این هم نوشته ای از دوست عزیز و گرامی من روبین که برام فرستاده بود

امیدوارم که خوشتون بیاد

 

بهار را شرح دهيد

 

واضح و مبرهن است که ما دانش آموزان عزيز بايد هر سال بهار را شرح دهيم زيرا بهار فصلی است شرح دادنی و دانشمندان بزرگ هر سال بهار را شرح داده اند و ما ژارسال که کلاس اول بوديم بهار را شرح داديم سال قبلش هم که مدرسه نمی آمديم همينگور توی خانه بهار را برای خودمان شرح ميداديم و امسال که آموزگار گرامی ما ژاکسازی شد و بجای او يک آموزگار ديگر برای ما آورده اند ما موضوع انشا بهار را شرح دهيد را مثل هر سال نوشته ايم .

    اکنون شرح بهار بقلم اينجانب محمد موسوی (‌روبين ) دانش آموز کلاس چهارم جيم .

 

    بهار فصلی است زيبا و قشنگ و دل انگيز و پر گراوت که رويهمرفته فصلی طاغوتی می باشد زيرا گل طاغوتی ميباشد و شکوفه نيز طاغوتی ميباشد و در اين فصل دامن طبيعت جوانه ميزند و انسان از بودن گلها مست می شود و در کميته به او شلاق ميزنند.

    بهار انواع و اقسام نيز دارد . يکی از انواع بهار ((‌بهار آزادی ))‌ميباشد که در اين فصل روزنامه ها را تعطيل ميکنند و مجلات را می بندند و روزنامه نويسها را خفه می کنند . در اين فصل در کنار جويبارها چماق ميرويد و بلبل های ريش دار بر شاخه ها مينشينند و در اين فصل درختها جوان ميشوند و شاداب ميشوند و کردها (اسدولله) را با طناب به درخت می بندند و تير باران ميکنند.

    ما پارسال بهار با خانواده و پدر و مادر و خواهر و برادر به علی آباد رفتيم و به منزل عمه مان رفتيم ولی عمه مان خانه نبود و او را به کميته برده بودند و به آن عمه گفته بودند با ساواک ارتباط داری ولی عمه ما النگوها و گردنبند طلايش را به رييس کميته داده بود و ثابت شده بود با ساواک ارتباط ندارد و به خانه برگشت و ما را ماچ کرد و به من عيدی داد و دعا کرد و گفت صادق جان انشا الله وقتی بزرگ بشوی لات بشوی و چاقو کش بشوی و رييس کميته اينجا بشوی و طلاهای مرا به من پس بدهی .

رويهمرفته بهار فصلی دوست داشتنی ميباشد زيرا انسان در اين فصل عاشق دختر همسايه ميشود و هر روز از پنجره او را نگاه ميکند که توی بالکن نشسته است و کتاب می خواند ولی بنياد مستضعفان ميآيد آنها را بيرون ميکند و خانه آنها را مصادره ميکند و ما ديگر دختر همسايه را نمی بينيم و هر روز رييس بنياد را ميبينيم که در بالکن توضيح المسايل ميخواند . بنابراين نتيجه ميگيريم :

 

بخت داماد چونکه برگردد

شب اول عروس نر گردد

 

اين بود انشا بهار را شرح دهيد که اينجانب محمد مهدی موسوی نوشتم (‌البته از جايی نوشتمش آن هم با زحمت )‌و شعری هم در باره بهار گفته ام که شرح ميدهم :‌

 

بهار آمد به صحرا و در و دشت                 و ليکن حال ما را ديد و برگشت

 

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 توسط فقط بهار |


www.irLearn.com