هیچ وقت تو خیا بون نرو
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 9:40 توسط فقط بهار
|

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم
بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی
را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی
که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت
بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند
می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن
نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به
باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم
يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 12:48 توسط فقط بهار
|
