تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

 

 

هميشه تو حاشيه زندگيش بود...هميشه شب ها باهاش بيخوابی ميکشيد...

هميشه اون دست خيابون ايستاده مواظبش بود...زير پلها می ايستاد تا اگه افتاد بتونه بگيرتش...

هميشه تو سايه شبهای سرد مواظب بود سرما نخوره...مراقب بود تا يه وقت تو راه نخوره زمين...

ولی.....هيچوقت نفهميد که اون هميشه باهاش بود و پا به پاش می اومد و هميشه مراقبش بود...فکر ميکرد که بايد مهربونی رو به زبون آورد....

اما وقتی فهميد که اشتباه کرده وقتی فهميد که هميشه پيشش بوده که دير شده بود و ديگه پيشش نبود...کاری کرده بود که حتی ديگه تو حاشيه زندگيش نباشه...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:59 توسط فقط بهار |


www.irLearn.com