ديگر زندگی مرفه برايم رويا نيست؛ زيرا هدف برايم مهمتر از موانع رسيدن به آن است...
بلکه هدف است...
و ميدانم از چه راهی به آن برسم....
و ميدانم اگر نرسم تقصير خودم است ...
نه تقصير شانس...
و ميدانم راه رسيدن به آن بسيار هموار است....
و اگر اينطور نيست خودم آن را ناهموار کرده ام....
و ميدانم در اين راه پيروز ميشوم....
و اگر به آن برسم هيچوقت تعجب نخواهم کرد....
زيرا به آن اعتقاد دارم و برای آن جنگيده ام....
و وقتی به آن برسم به ديگران نيز راه موفقيت را نشان می دهم....
من ایمان دارم که میتوانم در اين راه پيروز شوم
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:2 توسط فقط بهار
|

عميق
ترين درد
در زندگی
مردن
نيست،بلکه
نداشتن
کسی است
که
الفباي
دوست
داشتن را
برايت
تکرار
کند،و تو
از اون
رسم محبت
بياموزی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:40 توسط فقط بهار
|

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.از مبارزه خسته بودنمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپز خانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد وآن ها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه ای منتظر ماند. دختر هم تعجب کردو بی صبرانه منتظر بود.تقریبا بعد از 20 دقیقه پدر اجاق گاز را خاموش کرد. هویج ها و تخم مرغ ها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید:عزیزم چه می بینی؟ دختر هم در پاسخ گفت:هویج تخم مرغ و قهوه. پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.هویج ها نرم و لطیف بودند و تخم مرغ ها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودنددر آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل اینکار را سوال کردو پاسخ شنید: دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند.هویج های سخت و محکم ضعیف و نرم شدند.پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغ ها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند. سپس پدر از دخترش پرسید:حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی مواجه می شوی مثل کدامیک رفتار می کنی؟ هویج تخم مرغ یا قهوه؟ شما چطور؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:18 توسط فقط بهار
|

once more you open the door and you,re here in my heart and my heart will go on love can touch us one time and last for a life time can touch us one time and never let go till . we,re gone love was when i loved you one true time i hold to in my life we,ll always go on near far ![]()
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 12:29 توسط فقط بهار
|

آبيتر از نگاه تو پيدا نميشود تقدیم به مسافرشهر باران
دريا بدون چشم تو معنا نميشود
تو آنقدر بزرگي و عاشق كه وصف تو
در شعر ناسروده من جا نميشود
در انتظار تو. به كه بايد پناه برد
وقتي كه پلك پنجرهها وا نميشود
اين آسمان شبزده اين لحظههاي تار
در غيبت حضور تو فردا نميشود
بغضي كه راه حنجرهام را گرفته است
جز با حضور چشم تو دريا نميشود...
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 11:44 توسط فقط بهار
|

بيا پيشم عزيزم
از تنها بودن توي دنيا من كه خيري نديدم
يه روزي گفتي ميرم
پشت سرمو نمي بينم
گفتي موندن محاله با تو بودن خياله
تو كه تنهام گذاشتي رو قلبم پا گذاشتي
اما پشت سرت پلي را برا برگشت نذاشتي
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 9:51 توسط فقط بهار
|
