تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

تنها بازمانده یک کشتی

شکسته به جزیره کوچک خالی از

سکنه ای افتاد ، او با دلی

لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد

اگر چه روزها افق را به دنبال

یاری رسانی از نظر میگذراند، اما کسی

نمی آمد ، سرانجام خسته و از پا افتاده

موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و

دارائی اندکش را در آن نگه دارد

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون

رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به

آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق

ممکن افتاده بود و همه چیز از دستش

رفته بود. از شدت خشم و اندوه در

جا خشکش زد و فریاد زد خدایا چطور

راضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟ صبح زود بعد با صدای بوق یک کشتی که به

ساحل نزدیک میشد ، از خواب

پرید ، کشتی ایی که آمده بود تا

نجاتش دهد.

مرد خسته از نجات دهندگان پرسید:

شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟

آنها جواب دادند :(( ما متوجه علائمی

که با دود می دادی شدیم.))

وقتی اوضاع خراب میشود ، ناامید

شدن آسان است.

پس به یاد داشته باش دفعه دیگر که

کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است

دودوهای برخواسته از آن علائمی باشد که

عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:16 توسط فقط بهار |

 

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .

 مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید .

زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند.

 خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود.

زن خندید

خدا به مرد گفت    :به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش

را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید  .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد .

آنها خوشحال بودند .

خداخوشحال بود ..

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد .

دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید .

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت :از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند .

مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن

اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در

آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ،کودکش را دید که شیر مینوشد.

بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد .

راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها

پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم

میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید .

میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران

امید شاخه گلی میکارد .

دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:52 توسط فقط بهار |

زن، عشق می کارد و کينه درو می کند
زن، عشق می کارد و کينه درو می کند


ديه اش نصف ديه توست.


و مجازات زنايش با تو برابر.


می تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر



هستی.


برای ازدواجش – در هر سنیاجازه ولی لازم است و تو هر زمان



بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.


در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...



او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.


او می زايد و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.


او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.

او بيخوابی می کشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بینی.


او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر ؟)


و هر روز :


او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پير می شود و بعد می ميرد.


و قرنهاست که او :


عشق می کارد و کينه درو می کند.


چرا که :


در چين و شيارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند.


و در قدمهای لرزان مردش ، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.


و دردهای منقطع قلب مرد ، سينه ای را به ياد او می آورد که تهی از دل بوده.


و پيری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.


و اينها همه


کينه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:21 توسط فقط بهار |

السلام عليك ايها المرمل بالدماء

اي مصحف سرخ عطش
بر دشتي خيس تر از پلك شفاف باران ، تشنگي غيرت خاك را سيراب داشتي و با قطعه ايي از پژواك آئينه هاي “ هل من ناصرت ”، تمامي فرا سوهاي اشتياق زده تاريخ ستيز وخروش و ايستادگي را ، با تيزي تيغ زمزمه هاي گلوي آسمانيت امتداد بخشودي
.
اي غزل ترين احساس نسيم و اي روايت خوان قافله قاصدكهاي برهنه پا
با خنكاي متبسم نجابت جاري لحظه هاي عاشورايي ، تن فرتوت برهوتي نا منتها را به سبزينگي كوثرانه تلاوت نيايشهاي سحري ات ، شفاي ابدي فرمودي و حلاوت ناستردني عشق را در رگهاي ظهر روز دهم جاودانه ساختي
اي عشق تشنه و ترنم سپيد پرواز
تو كشته اشكي و معناي ژرف ابتلا كه ناي صحراي رملي خشك “ نينوا ” اقامه “صلاة العشق ” راسرائيدي و در غريبستان كويري “ معبود گمشده ” ، شبنم عطرانه نور و راه و عاطفه را بر قنوتهاي گرسنه دستها در فراز ، ارمغاني خونين داشتي .
ما را به التجاي نگاه شور آفرينت ، اي تلواسه مدام ، واي “ ترجمه زخمي پيشاني شكسته عشق ” ، در قطره قطره اشكهاي كبره بسته امكان تكرار مي داريم


 يا ابا عبد الله الحسين

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 9:40 توسط فقط بهار |


www.irLearn.com