تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد ، او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند، اما کسی نمی آمد ، سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی اندکش را در آن نگه دارد اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دستش رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟ صبح زود بعد با صدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک میشد ، از خواب پرید ، کشتی ایی که آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگان پرسید: شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟ آنها جواب دادند :(( ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.)) وقتی اوضاع خراب میشود ، ناامید شدن آسان است. پس به یاد داشته باش دفعه دیگر که کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دودوهای برخواسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:16 توسط فقط بهار
|

یکی بود یکی نبود . یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود . خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود. زن خندید خدا به مرد گفت :به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خداخوشحال بود .. یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند. خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت :از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد. فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت. خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ،کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ... خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:52 توسط فقط بهار
|

زن، عشق می کارد و کينه درو می کند
زن، عشق می کارد و کينه درو می کند
ديه اش نصف ديه توست.
و مجازات زنايش با تو برابر.
می تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر
هستی.
برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمان
بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.
او می زايد و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.
او بيخوابی می کشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر ؟)
و هر روز :
او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پير می شود و بعد می ميرد.
و قرنهاست که او :
عشق می کارد و کينه درو می کند.
چرا که :
در چين و شيارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند.
و در قدمهای لرزان مردش ، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.
و دردهای منقطع قلب مرد ، سينه ای را به ياد او می آورد که تهی از دل بوده.
و پيری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.
و اينها همه
کينه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:21 توسط فقط بهار
|

السلام عليك ايها المرمل بالدماء اي مصحف سرخ عطش 
بر دشتي خيس تر از پلك شفاف باران ، تشنگي غيرت خاك را سيراب داشتي و با قطعه ايي از پژواك آئينه هاي “ هل من ناصرت ”، تمامي فرا سوهاي اشتياق زده تاريخ ستيز وخروش و ايستادگي را ، با تيزي تيغ زمزمه هاي گلوي آسمانيت امتداد بخشودي.
اي غزل ترين احساس نسيم و اي روايت خوان قافله قاصدكهاي برهنه پا
با خنكاي متبسم نجابت جاري لحظه هاي عاشورايي ، تن فرتوت برهوتي نا منتها را به سبزينگي كوثرانه تلاوت نيايشهاي سحري ات ، شفاي ابدي فرمودي و حلاوت ناستردني عشق را در رگهاي ظهر روز دهم جاودانه ساختي
اي عشق تشنه و ترنم سپيد پرواز
تو كشته اشكي و معناي ژرف ابتلا كه ناي صحراي رملي خشك “ نينوا ” اقامه “صلاة العشق ” راسرائيدي و در غريبستان كويري “ معبود گمشده ” ، شبنم عطرانه نور و راه و عاطفه را بر قنوتهاي گرسنه دستها در فراز ، ارمغاني خونين داشتي .
ما را به التجاي نگاه شور آفرينت ، اي تلواسه مدام ، واي “ ترجمه زخمي پيشاني شكسته عشق ” ، در قطره قطره اشكهاي كبره بسته امكان تكرار مي داريم
يا ابا عبد الله الحسين
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 9:40 توسط فقط بهار
|
