شور شعرم رفته از کف ، وای من ،
مانده دردی در دل رسوای من ،
واژه از ذهنم فراری می شود ،
بغض غم در سينه جاری می شود ،
بی تو چون ويرانه ای بی اعتبار ،
بی قرارم در هوای انتظار ،
روزگاری مهربان بودی مرا ،
يار بودی ، بيش از آن بودی مرا ،
مهربانی را کجا گم کرده ای ؟
ياد من در دل چرا کم کرده ای ؟
با کدامين موج گشتی همسفر ؟
در کجا ماندی ز حالم بی خبر ؟
فصل سبز عشق را رهزن شدی ،
رنگ شبهای عذاب من شدی ،
با تو از من آشناتر کيست....کيست ؟
با نوايت هم نواتر کيست....کيست ؟
در نگاه من صداقت را ببين ،
نقش معنای رفاقت را ببين ،
از دلم پروا مکن ، من با تو ام ،
عشق را حاشا مکن ،من با تو ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:5 توسط فقط بهار
|

با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش.
او يک شکلات گذاشت توي دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم .سرش را بالا کرد .ديد که مرا مي شناسد .
خنديدم .
گفت: " دوستيم؟ " .
گفتم:" دوست دوست."
گفت: " تا کجا ؟ "
گفتم: "دوستي که «تا» ندارد. "
گفت: " تا مرگ! "
خنديدم و گفتم: "من که گفتم «تا» ندارد! "
گفت: "باشد ، تا پس از مرگ!"
گفتم: "نه، نه، نه، تا ندارد."
گفت: "قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده مي شوند، يعني زندگي
پس از مرگ، باز هم با هم دوستيم. تا بهشت .تا جهنم .تا هر جا
که باشد من و تو با هم دوستيم."
خنديدم.گفتم: "تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار .
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلا
تا نمي گذارم ."
نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمي کرد . مي دانستم. او مي خواست
حتما دوستي مان تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نمي فهميد .
***
گفت: "بيا براي دوستي مان يک نشانه بگذاريم."
گفتم: "باشد. تو بگذار."
گفت: "شکلات . هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو ،
يکي مال من . باشد؟ "
گفتم: "باشد."
هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش، او هم يک شکلات توي
دست من .
باز همديگر را نگاه مي کرديم .
يعني که دوستيم .دوست دوست .
من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را
مي مکيدم.
مي گفت:"شکمو! تو دوست شکمويي هستي." و شکلاتش را مي گذاشت
توي يک صندوق کوچولوي قشنگ.
مي گفتم: "بخورش! "
مي گفت:"تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. براي هميشه بماند .
صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد. من همه اش
را خورده بودم.
گفتم: "اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها .آن وقت
چه کار مي کني؟"
گفت: "مواظب شان هستم." مي گفت مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي
که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و
مي گفتم:"نه، نه، تا ندارد. دوستي که تا ندارد."
****
يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است.
او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه
شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظي کند.
مي خواهد برود .برود آن دور دورها.
مي گويد :"مي روم اما زود بر مي گردم." من مي دانم که مي رود و بر نمي گردد.
يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کف دستش.
گفتم :"اين براي خوردن." يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"اين هم آخرين
شکلات براي صندوق کوچکت."
يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلات هايش.
هر دو را خورد .خنديدم. مي دانستم دوستي من «تا» ندارد. مي دانستم دوستي او
«تا» دارد. مثل هميشه. خوب شد همه شکلات هايم را خوردم. اما او هيچ کدامشان
را نخورد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 18:9 توسط فقط بهار
|

خنده باعث می شود انرژی از منبع دورنی وجود شما به سطح بیاید. انرژی همانند سایه ای خنده را دنبال می کند و بدنبال آن جاری می شود. آیا تا کنون توجه کرده اید اوقاتی که واقعاً و از ته دل می خندید به طور عمیق در حالت مدیتیشن قرار دارید؟! در واقع در این لحظات فکر کردن کاملاً کاملاً متوقف می شود. اصلاً غیر ممکن است که در یک زمان هم فکر کرد و هم خندید. خندیدن و فکر کردن دقیقاً متضاد یکدیگرند. اگر واقعاً بخندید، فکر کردن متوقف می شود ولی اگر فکر کردن ادامه پیدا کند خنده، واقعی و از ته دل نخواهد بود. هنگامیکه شما عمیقاً می خندید، ناگهان فکر ناپدید می شود. خندیدن یکی از بهترین، ساده ترین و طبیعی ترین راههای خلاصی از شر ناآرامیهای ذهن می باشد. خندیدن می تواند مقدمه ای شورانگیز برای وارد شدن به مرحله توقف افکار و بی ذهنی باشد. مدیتیشن خندیدن هر روز صبح پس از بیدار شدن از خواب قبل از باز کردن چشمانتان به خوبی بدنتان را کش و قوس دهید و خستگی احتمالی را به این ترتیب از تن خود بیرون کنید. پس از سه یا چهار دقیقه همانطور با چشمان بسته شروع به خندیدن کنید. برای مدت پنج دقیقه فقط بخندید. در ابتدا ممکن است خنده شما واقعی نباشد ولی پس از مدتی صدای این خنده مصنوعی باعث خواهد شد تا واقعاً بخندید. خود را کاملاً رها کنید و به این خنده بسپارید. شاید چند روزی طول بکشد تا این حالت بطور واقعی اتفاق بیفتد. این مدیتیشن تاثیر بسایر خوبی خواهد داشت و باعث می شودتا کل روز شما تغییر کند. چرا خنده بر هر درد بی درمان دواست؟ خندیدن نوعی آنتی بیوتیک طبیعی است که همه انسانها با استفاده از آن، می توانند بسیاری از دردهای خود را تخفیف دهند. خنده واکنشی است غیر ارادی که باعث انقباض هماهنگ پانزده ماهیچه صورت و سریع شدن تنفس و جریان خون و نتیجتاً افزایش ترشح آدرنالین در خون می شود که تاثیر نهایی آن ایجاد احساس لذت و شادابی در فرد است. خنده ارزانترین داروی پیشگیری و مبارزه با بسیاری از بیماریها است و باعث پائین آمدن ضربان قلب و کاسته شدن فشار خون می گردد و از آنجا که شخص را وادار می کند نفس عمیق بکشد، موجب می شود میزان اکسیژن بافتها افزایش یابد، لذا خنده باعث طولانی شدن عمر می شود. ترشح هورمون «ایمونوگلوبولین» در بدن با میزان خندیدن ما ارتباط مستقیم دارد. «ایمونوگلوبولین"» به مبارزه دستگاه ایمنی بدن با باکتریها و میکروبها کمک کرده و شخص را برای مقابله با بیماریها آماده می کند. علاوه بر آن هورمون «سایتاکیناز» که به آن هورمون شادی نیز گفته می شود، در اثر خندیدن، نوعی ماده شیمیایی خاص سیستم عصبی به نام «آندروفین» تولید می شود که در شخص اعتماد به نفس و سرخوشی ایجاد می کند. پژوهشهای دیگر بر روی خندیدن نشان می دهد که انسانها به وسیله خنده، درد را بیشتر تحمل می کنند به این دلیل که خنده ترشح آندروفینها را زیادتر می کند و آندروفینها کشنده های طبیعی درد در بدن هستند. در واقع «آندروفین» ماده ای مشابه مرفین است که در بدن ساخته می شود، مقدار این ماده در خون، در اثر ورزش و فعالیتهای نشاط آور، بالا می رود. دانشمندان انگلیسی بعد از سالها تحقیقات به این نتیجه رسیدند که یک دقیقه از ته دل خندیدن معادل 45 دقیقه ورزش، انسان را سر حال می آورد. بنابر آخرین تحقیقات علمی، خندیدن، باعث کاهش بروز انواع بیماریها از جمله بیماریهای قلبی می شود. از طرفی خنده با ایجاد تغییراتی در راههای تنفسی، باعث می شود هوای بیشتری در بینی ما جریان یافته و به سرد شدن مغز کمک کند و هر چه مغز خنک تر باشد ما شادتر خواهیم بود. بر روی سایت اینترنتی BBC مقاله ای وجود دارد به این مضمون که، کسانی که دچار حمله قلبی شده اند در روز با حداقل 30 دقیقه خندیدن می توانند احتمال حمله قلبی دوم را تا حد قابل توجهی کاهش دهند. همچنین کسانی که فشار خون دارند نیز با وجود روحیه شاد و خندیدن می توانند فشار خون خود را در حد مطلوب نگه دارند. در حال حاضر این عقیده که قسمت اعظم بیماریها بر اثر احساسات منفی و اضطرابها بوجود آمده و پیشرفت می کند، توسط اکثر روانشناسان و روانپزشکان مورد قبول قرار گرفته است. استرسها و اضطرابهای روزانه در طول زمان چنان ناهماهنگیهایی در جسم ایجاد می کند که ممکن است به بحران روانی منتهی گردد. زمانیکه هورمونهای ناشی از فشار روانی بطور دائم به مقدار زیاد تولید گردد، سیستم دفاعی بدن قادر به انجام وظیفه کامل نخواهد بود و همین راه را برای انواع عفونتها و بیماریها هموار کرده و اندامهای داخلی بدن را تحت فشار شدیدی قرار خواهد داد. خندیدن می تواند سلاح موثری برای مقابله با این فشارهای روانی و استرسهای روزمره باشد. حتی زمانی که ناراحت هستید .
به یاد داشته باشید که هیچ وقت خنده رو فراموش نکنید ![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:45 توسط فقط بهار
|

دوستان قفل غم بر درب سلولم نزن
در کنارتون يه کوهم
شماها برام يه دريا
کوهو با دريا مي خوام من
با اينا تمام دنيام
شايدم دنيا تموم شه
اما حرفاش موندني شه
حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم سرابم ميدهند
عشق مي ورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب, از چه بيدارم نکردي ؟ آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند , بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند وسگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد ميشوم
خوب اگر اين است من بد ميشوم
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين بابي کسي خو ميکنم
هر چه در دل داشتم رو ميکنم
درد مي بارد چولب تر ميکنم
طالعم شوم است باور ميکنم
من خودم خوش باورم گولم نزن
من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن
من نميگويم که با من يار باش
من نميگويم مرا غم خوار باش
دگر گفتن بس است , گفتن اماهيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين
شاد باش دست کم , يک شب تو هم فرهاد باش![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:18 توسط فقط بهار
|

بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم مي شود
آرام تلقين مي کنم
با عکس هاي ديگري تا صبح صحبت مي کنم
با آن اتاق خويش را بيهوده تزئین مي کنم
سخت است اما مي شود
در نقش يک عاقل روم
شب,نه دعايت مي کنم نه صبح نفرين مي کنم
حالم
حالم نه اصلا خوب نيست
تا بعد بهتر مي شوم
فکري براي اين دل تنهاي غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي
من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي دگر
خود را براي درک اين صد بار تحسين مي کنم
از جنب و جوش افتاده ام ديگر نمي گويم به خود
وقتي عروسي ميکند اين مي کنم آن مي کنم
هر چه دعا کردم نشد
هر چه دعا کردم نشد شايد کسي آمين نگفت
حالا تقاضاي دلي سرشار آمين مي کنم
حالا نه تو مال مني نه خواستي مال تو شم
اين مشکل من بود و هست در عشق ترديد ميکنم
کم کم زه يادم ميروي
کم کم زه يادم ميروي اين روزگار و رسم ماست
اين جمله را با تلخيش صد بار تضمين مي کنم
اين جمله را با تلخيش صد بار تضمين مي کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:23 توسط فقط بهار
|

باش خدایا به کمال کرم ..... حافظ او زآفت هر کج قلم آدم وقتی عزیزی ازش بیمار میشه یا ناراحتی پیدا می کنه تمام تلاش و کوشش رو می کنه تا به طریقی آرومش کنه ... و خداوند فرمود .......
ایشالاه همه ی ناراحتی هات بخوره تو سر شیطون ![]()
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
او به من گفت :
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
از او پرسيدم : خدايا ، چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
و خدا فرمود :
بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را بداني
و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:5 توسط فقط بهار
|

سلام ساغر جونم ساغرجونم دعا میکنم واست که زود زود خوب بشی و باز مثل همیشه اون لبخند قشنگ بر روی لبات بشینه دوست دارم ساغر جان ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:46 توسط فقط بهار
|

من عبور از طپش ثانيه ها را ديدم و صدايی که به آدم ها ميگفت: لحظه را صبر کنيد ! من تصور کردم صبر ايستادن در قفس خاطره هاست! و به خود خنديدم ! چون در همين نزديکی رودی است که در آن آب می رقصد با صبر با عبور از طپش ثانيه ها! با عبور از طپش ثانيه ها من بودم! در عبور از طپش ثانيه ها گل ميخک خنديد نسترن شادی کرد گاو همسايه ی دانايي شد روی يونجه افتاد غلط زنان بازی کرد! مادرم خنده ام را فهميد! پدرم گريه ام را بو ييد! وقتی دستی از عشق تمنا ميکردش آب آب گل آلود نشد ! روی موهای من آرام آرم لرزش دست خدا پيدا بود ! ولبانش که پر از زيبايی روی احساس تماشايی من ميرقصيد بوسه ام را بو سيد! شب غم آلود نشد! منويسم هر روز از سپيده از عشق ازسکوتی پر راز! آسمانی شده ام شايدم نه زمينی شده ام! روی احساس زمين به موازات هوا ميروم تا ملکوت! رو به احساس خدا با عبور از طپش ثانيه ها! با عبور از طپش ثانيه ها من بودم!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:1 توسط فقط بهار
|

با توام با تو که رفتی به دیار دیگری
تو که تو از هر چه به جز ماتم من با خبری آنقدر منتظر آمدنت بود دلم تا که در حسرت دیدار تو فرسود دلم ای همه خواهش چشمان پر از گریه من به دل شیشه ایم رحم بکن سنگ مزن واژه ها خسته شدند از شب و تنهایی و درد باغ سرسبز غزل بعد تو دیگر شده زرد چشم هر پنجره ای باز به دنبال تو است اشک و دلتنگی و غم عیدی هر سال تو است آه ای سبزترین خاطره دفتر من آه ای پاکترین آینه در باور من بعد تو كوچه پر از ياد تو و نام تو است آسمان دل من تشنه پيغام تو است برگ تقويم پر از ماه محرم شده است پشت احساس از اين فاجعه ها خم شده است خاطرات خوشمان دشمن لبخند شدند لحظه ها سخت ترين دشمن پيوند شدند تقديم به بزرگترين آينه ي باورهايم (تكيه گاه) ![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 11:59 توسط فقط بهار
|

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهیها همهجا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همة فضایل و تباهیها دور هم جمع شدند، خستهتر و کسلتر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم، مثلاً قایم باشک.
همه از پیشنهاد او شاد شدند.
دیوانگی فوراً فریاد زد: من چشم میگذارم. از آن جایی که هیچکس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد،
همه قبول کردند که او چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد:
یک، دو، سه ...
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمین رفت،
طمع داخل کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شد. دیوانگی مشغول شمردن: 79 و 80 و همه پنهان شده بودند بهجز عشق که مردّد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.
جای تعجّب هم نیست، میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید: 95، 96 و ...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در بین یک بوتة رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد که دارم میآیم.
اوّلین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلیاش آمده بود جایی پنهان شود.
لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته چاه، هوس در مرکز زمین. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید پیدا کنی و او پشت بوتة گل رز است.
دیوانگی شاخة چنگک مانندی را از درخت کند و با شدّت و هیجان زیادی آنرا در بوتة گل فرو کرد.
دوباره، دوباره، تا با صدای نالهای متوقّف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتهایش قطرات خون بیرون میزد.
شاخهها به چشمان عشق فرو رفته بودند. او نمیتوانست جایی را ببیند، او کور شده بود.
دیوانگی گفت: من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد: تو نمیتوانی مرا درمان کنی، امّا اگر میخواهی کاری کنی راهنمای من شو.
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:26 توسط فقط بهار
|

![]()
![]()
زمان زیادی نمیگذرد که نوشتیم , یک سال گذشت .... و باز هم یک سال دیگر گذشت
سالها میگذرد و فقط خاطره آن باقی میماند , دوستی ها , آشناییها , خنده و گریه ها...و ........................عشقها .......
اگر خندیدیم گوارای وجودمان و اگر گریه کردیم , بخشنده باشیم
اگر دلی بدست آوردیم به شکرانه درگاهش سپاسگذار باشیم و اگر دلی شکستیم , بهترین بهانه جبران را , آمدن بهار کنیم , تا با کوله باری سبکتر گذر عمر کنیم
و در کنار سفره های هفت سین هفت رنگمان به یاد سفره هایی باشیم که نه رنگی دارند و نه امید به رنگین شدن
در کنار شادیهایمان به یاد کسانی باشیم که در خلوت قربت به انتظار , سلامی آشنا میگردند و توقعی ندارند جز لحظه ای رها شدن از تنهایی و احساس پوچی نکردن
در خانه دل , با لبخند به پیشواز بهار رویم و گلهای دوستی را در گلدانهای تاقچه دل نوازش کنیم و رنگ عشق بر دیوار دل زنیم و شعله احساس به دیده دهیم و دوستار هم باشیم![]()
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:4 توسط فقط بهار
|
