تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

 

تنها در ميان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در بيهودگي انتظار پيوستن به تو چه بي صبرانه مانده ام
چه خوانا دوري ات را بر سر در خانه نوشته اند
و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
چه بسيار است دورويي ها، فراموش کردن ها و گسستن ها
و من در اين همهمه چه صادقانه مانده ام
رفيقان با نارفيقي خود رفيقند
و من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام...  

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:56 توسط فقط بهار |

 

 کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب

می شد.

ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر

می کرد.

ای کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردن آن نیازی به

شهامت نبودو ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود و ای کاش بهار آنقدر

 مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد.

ای کاش دوستی به قدری حرمت داشت که شکستنش به این زودی ها رخ نمی داد.

و یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه

میشکنه و آهسته میمیره.

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده

سرش درد نگیره.

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم.یادمون باشه هیچ وقت کسی

رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذا ریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون

زندگیش  رو ازش می گیریم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:26 توسط فقط بهار |

باز هم با نام تو افسانه اي گلريز شد//// باز هم در سينه ام عشق تو شورانگيز شد//// باز هم همراه بوي ميخك و محبوبه ها//// خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها//// باز قلب پنجره بر روي من وا مي شود//// باز هم پروانه اي در باغ پيدا مي شود//// باز هم لاي كتابم مي نهم يك شاخه ياس//// مي كنم بهر پيامي قاصدك را التماس//// باز هم در هر شفق دلتنگ و تنها مي شوم //// باز هم با ياد تو سرشار رويا مي شوم............... تقديم به بهترين من... روبین( فراری)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:30 توسط فقط بهار |

 

چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:53 توسط فقط بهار |

 

سعی کن دوباره بتونی عاشق دونه های بلورین تگرگ بشی و از زیبایی بارون لذت ببری و بتونی بوی گلهای بهاری که تو فضای این شبهای مرطوب دو چندان شده رو استشمام کنی.
ما میتونیم به جای آبیاری علفهای هرز کینه و نفرت گلهای عشق و مهر و دوستی رو پرورش بدیم به خودمون و دوستانمون مهربانی رو بیاموزیم.

همه خوبیم.... اگر بخواهیم خوبی همدیگه رو ببینیم و شکوفا کنیم. ولی اگر با عینک نفرت به دیگران نگاه کنیم همه تنفر انگیز تر از آنچه هستند خواهند شد.
اعتماد سر چشمه مهربانی است
.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:29 توسط فقط بهار |

 

كاش وقتی زندگی فرصت دهد....گاهی از پروانه ها یادی كنیم

كاش بخشی از زمان خویش راوقف قسمت كردن شادی كنیم

كاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشم هایش تر شویم

وقت پاییز از هجوم دست بادكاش مثل پونه ها پرپر شویم

كاش وقتی چشم هایی ابریندبه خود آییم و سپس كاری كنیم

از نگاه زرد گلدان هایمانكاش با رغبت پرستاری كنیم

كاش دلتنگ شقایق ها شویمبه نگاه سرخ شان عادت كنیم

كاش شب، وقتی كه تنها میشویمبا خدای یاس ها خلوت كنیم

كاش گاهی در مسیر زندگیباری از دوش نگاهی كم كنیم


فاصله های میان خویش رابا خطوط دوستی مبهم كنیم

كاش با چشمانمان عهدی كنیموقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موجهادردهای آبیش را بشونیم

كاش مثل آب، مثل چشمه سارگونه نیلوفری را تر كنیم

ما همه روزی از اینجا می رویمكاش این پرواز را باور كنیم

كاش با حرفی كه چندان سبز نیستقلبهای نقره ای را نشكنیم

كاش هر شب با دو جرعه نور ماهچشمهای خفته را رنگی زنیم

كاش بین ساكنان شهر عشقردپای خویش را پیدا كنیم

كاش با الهام از وجدان خویشیك گره از كار دلها وا كنیم

كاش رسم دوستی را ساده ترمهربان تر ، آسمانی تر كنیم

كاش در نقاشی دیدارمانشوق ها را ارغوانی تر كنیم

كاش اشكی قلب مان را بشكندبا نگاه خسته ای ویران شویم

كاش وقتی شاپرك ها تشنه اندما به جای ابرها گریان شویم

كاش وقتی آرزویی می كنیماز دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذردحرفهای قلبمان را بشنود

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:57 توسط فقط بهار |

 

بیایید همچون پرندگانی باشیم که فقط در جزیره پاکی و صداقت آشیانه می چینند که همدمشان آسمان است و قلبهای آسمانی
خدایا بازم سلام

امروز می خوام چند دقیقه ای با تو حرف بزنم بگم خدایا چندین و چند سال از عمرم میگذره ولی خدایا همیشه دلم می خواستم بدونم چطور می تونم بهت بگم که دوست دارم ولی بذار علتشو بعدا بگم خدایا تا حالا همیشه سعی کردم دلی رو نشکنم تا دلم نشکنه خوب باشم تا خوبی ببینم صادق باشم تا صداقتو درک کنم پاک باشم تا پاکی رو حس کنم عاشقت باشم تا عشقتو بفهمم مهربون باشم تا مهربونی ببینم وخیلی چیزای دیگه ولی میترسم یک روز همه اینها را از دست بدم یا دلی را نشکنم ولی دلم بشکنه و.... خدایا گفتم دوستت دارم چون دوستم داری چون همیشه در کنارمی در کنار اشکهای شبونه من میشینی تنهام نمیذاری بامن قهر نمیکنی هر کاری کنم منو می بخشی همیشه بهترین یاور و همدم منی وکسی رو مثل تو پیدا نمی کنم و نمی دونم چطور بگم چون چشمای صادقت این حقیقتو میدونه و باخبره ولی گفتن چیز دیگه اس.خدا جون تا حالا همه اشکای منو دیدی همه غمهای منو میدونی همه خوشی ها و تلخیهای منو دیدی پس خدایا کاری کن که همیشه بتونم همه درد و دلهامو اول بتو بگم همیشه اون جوری باشم که تو می خوای و و بلاخره ازت می خوام تا وقتی که خورشید زندگی ام غروب میکنه اگه همه تنهام گذاشتن تو تنهام نگذاری

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:22 توسط فقط بهار |

 

 


چقدر قشنگه که يکی تو رو بخواد.

با تموم وجودش.

فقط تو رو.

فقط در چشمش تو بهترين باشی.

چقدر قشنگه وقتی دل تنگت می شه.

وقتی بهت می گه عزيزم می دونی واقعا عزيزشی.

اون وقت تموم وجودت گرم می شه.

چقدر پاکی اين عشق قشنگه.

چقدر زندگی شيرين می شه حتی اگه هيچی هيچی نداشته
باشی و نداشته باشه.

چقدر قشنگه که حاضره بميره اما خار توی پات نره.

حاضره واسه يه خندت جونشم بده.

با کاراش،با حرفاش بهت می گه دوستت دارم.

اون وقتاست که آدم فکر می کنه يه تکيه گاه داره.

يک تکيه گاه برای آرميدن.

برای اينکه وجودتو،روحتو،عشقتو،قلبتو بهش بسپاری

و مطمئن باشی که هيچ وقت قلبتونمی شکنه...

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:47 توسط فقط بهار |

 

براي رفتن آماده م، تمومش مي کني يا نه؟
به پاي گريه افتاده م، تمومش مي کني يانه؟
تمومش مي کني يا نه، هنوزم فکر آزاري؟
مي گي تنها شم و بازم منو تنها نمي زاري؟
چشات از بغض من خيس و براي گريه دلتنگي
منو که تو خودت کشتي، دوباره با کي مي جنگي؟






تمومش ميکني يا نه؟ هنوزم فکر آزاري؟
هنوزم فکر ايني که، جووني، آرزو داري
به گريه عادتم دادي، تمومش ميکني يانه؟
مي خوام تنها شم اما، نه! نمي تونم، نمي ذاري





تو روبامون نفس تنگ و تو رگهامون جنون، خونه
چشاي هردو باروني و قلب هردومون خونه
تنامون خيس و دستامون تو بارون داره مي لرزه
به هم رو مي کنيم اما صدامون داره مي لرزه
تويي که پابه پام بودي، دوراهي راهتو دزديد
مني که از تو مي خوندم، سکوتت رو لبم ماسيد
چشام از بغض تو خيسه، زير بارون و دلتنگم
تو رو توي خودم کشته م، نمي ترسم، نمي جنگم!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:21 توسط فقط بهار |

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسـرو
ـــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــ

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:36 توسط فقط بهار |

 

اشـــک خـــدا


يه شب خـــدا خواب نداشت

دلش تو سينه تاب نداشـــت

يه شــب واسه يه لحظه اون

سوالی کرد جـــــواب نداشت

اون شــــــب فرشته ها همه

رفــــــته بودن به مهمــــــونی

خـــــــدای خالـــــق هــــــمه

تنــــــها شدش به آســـــونی

دلــــــــش گرفته بــود خـــــدا

تنـــــهايی سخته به خــــــدا

اون که هميشه خـنده داشت

گـــــــريه می کردش بی صدا

پيش خودش فکـر کرد که من

بـــــــــــــــــرم ميون بنده هام

روی زمين يه جايـــــی هست

پـــيدا بشــــن اون خنده هام

شال و کلاه کرد و يــــــــواش

از اون بالا اومـــــــــــــــد پايين

تو کوچه ها قـــــــــدم می زد

ايــــــــن ور زمين اون ور زمين
ايــــــــن ور زمين اون ور زمين

هر کی رو ديد يه ياری داشت

يه کسب و کار و باری داشت

هر کی رو ديد تو دست خود

يه دست دل گساری داشت

هيچ کس به اون نگاه نکرد

کسی اون رو صدا نکـــــرد

خــــــدای آسمون و عرش

تنهاييش رو دوا نکــــــــرد

رفت و رسيد به کوچه ای

ســرد و سياه وبسته بن

پنجره ای تــــک خونه ای

پـــــل زده بود به آسمون

پاهاش ديگه رمق نداشت

نشست کـــــــــنار پنجره

تنهاييش رو بغــــل گرفت

تـــــــو بغض خيس پنجره

ســـکوت محض کوچه رو

صدای گريه ای شکست

جــــــــلوتر از خـــدای ما
کسی بنای اشک رو بست

مــــــــــردک صاحبخونه بود

اون که ز غم داد می کشيد

اون که تو بهت نيــــمه شب

خـــــــدا رو فرياد می کشيد

می گفت خــــــــدای مهربون

ببين منو يادت مــــــــــــياد ؟

بنــــــدهء غمــــــگين تــــوام

ببين به خاطرت مــــــــياد ؟

من همونم که خــــيره شد

چشـــــمو دلش به آسمون

ستاره ای دلـــــــش رو برد

تو عمق قلــــــب کهکشون

من همونم که يـــــاد دادی

عاشقی رو خودت به مــن

گفتی که دل بسته بشــو

تا آخــــرش باهات منــــــم

آره خــــــدا اين عشق پاک

حاصل درس و مشق توست
حالا مــــــنو به پاش بريـــــز

که زندگيم به عشق اوست

گفتــــی عزيـــز ســـاده دل

اين درس عشـــــق آخـــره

بــــــدون که عشق پاک تو

به منــــــزلش نمی رســـه

اگــــــــــــر که ليلی پا بده

مجنون ديگه غـــــــــم نداره

تو زندگيش خـــــــــدا رو هم

حتـــــــــــی ديگه کــم نداره

اگر که ليلــــــی پا بـــــــــده

خــــــــــدا بــــايد بـــــره کنار

تو قلـــــــب هر کسی فقــط

يکـــــی می مونــه يادگـــــار

واســــه هميـــنه که همش

عــــشقا غم آلوده مـــيشن

ميــــان تو دلــــهای شــــما

حســـــابی آلــــوده ميشن

آره فــــــــريب من تويـــــی

چطــــــور دلـــت اومد خدا

منــــو به دام عـــشق اون

اونـــــو ولــــی از من جــدا

خدا که شــــرمنده شدش

آروم از اون کوچـــه گذشت

رفـــت که بره به آســــمون

از خيــــر اين زمــين گذشت

تو راه همش گريه می کـرد

دلش واسه بندش شکست

رفــت و کلاس عشقـــــشو

بــــــا يه کــــتاب تازه بست

آره .............................

يــه شب خدا خواب نداشــت

دلش تو سينه تاب نداشــت

يه شب واسه يه لحظه اون

سوالی کرد جواب نداشت

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:4 توسط فقط بهار |

 

عاشق اولين كسي كه مي شي دلتو مي شكنه و مي ره .
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه هاي قبلي استفاده كني ، دلتو بد تر مي شكنه و مي ذاره مي ره .
بدش ديگه هيچ چي برات مهم نيست و از اين به بعد مي شي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .
ديگه دوستت دارم واست رنگي نداره و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه ، تو دلشو مي شكني كه انتقام خودتو بگيري و اون مي ره با يكي ديگه .
اين طوريه كه دل تموم آدماي جهان مي شكنه

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:43 توسط فقط بهار |

 

از آنسوي پنجره که مينگري,
از لابلاي غبار زمان,
چهره ايي مبهم ميخواندت.

اين يا"س ديرينه را بر کدامين شاخه ات بياويزم, درخت بي برگ.

چهره ي گنگ ناشناس مرا از پشت جنگل سپيد با ناباوري و بهت مينگرد.
پس از پروازي هراسان و سرد از روي جنگل نقره ايي,
به پشت سرم مينگرم.
آخرين درختان را هنوز مي بينم,

که ناگهان پاي به زميني منجمد مينهم,
با انسانهايي برهنه و سنگ شده,
پوشيده در بخاري سرد که هيچ اميدي در چشمانشان هويدا نيست. چشمانشان گاه فروغ بيرمق و بي معنايي ميابند,
که ترجيح ميدهم ناديده بگيرم.
پشت به خورشيد سرماي درون را آزاد ميسازند و من با خود ميگويم:

اينها همه ترس از سوختن ست.
چرا فقط از سوختن پروانه ميهراسيم.
سوختن شمع زيباست.

نميدانم,
نميخواهم,
نميتوانم,
خورشيد را برايشان صدا کنم.
خورشيد را بايد از ته دل آرزو کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:33 توسط فقط بهار |

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه

     آخر حرفم

        و حرف آخرم را

                   با بغض می خورم

عمریست

   لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

   باشد برای

               روز مبادا....

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:43 توسط فقط بهار |


www.irLearn.com