سلام عزیزانم من دوباره اومدم دلم خیلی برای همه تون تنگ شده بود دلم برای باز دوباره نوشتن تنگ شده بود بچه ها امروز روز خوبی هست چون من خیلی خوشحالم کاشکی شما هم مثل من خوشحال باشید دوستتون دارم بچه ها 
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:2 توسط فقط بهار
|


بشنو همسفر من
با هم رهسپار راه درديم
با هم لحظه ها را گريه كرديم
ما در صداي بي صداي گريه سوختيم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم
ز امروز با من مهربان باشيد
چرا ، که در حریم سینه من جای تو خالیست
تو هم ای بهترین ، زیبا ترین ، خوشبو ترین گلهای باغ من
مبادا از حسد ، یا از تغا فل ، یا زروی خشم بگذاری
که پلهای مسیر بازگشتم
از هجوم کینه توزان منهدم گردد
من نيستم تا مدت زماني اي عزيزانم
شايد براي شما خبر خوشحال كننده ي باشد
من بال هايم را بسته ام و قصد پرواز دارم
ولي باز بر مي گردم
آخر پرنده لانه خودش را رها نمي كند عزيزانم
رفتن ستايشگر ايمان است و بازگشت مداح تقدير
آرزوي من ....
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:43 توسط فقط بهار
|


من ترا تجربه کردم اي خوب
گرد ايام مرا هم پوشاند
وبس از دوره کوتاه نديدن ها
درخيال تو زمن هيچ نماند
اينکه تقصير تو نيست
لحظه ها فاصله مي اندازد
لحظه ها مي بلعند
رفته ها را درخويش
لحظه ها مي دزدند مهر ها را از دل
وتو آيا ديدي؟
جاي پاي تو بماند يک عمر
روي شنهاي نمور ساحل
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 9:36 توسط فقط بهار
|


در اين اطاقک خلوت, اينجا شکسته دل
با ياد دوست سر به گريبان نشسته ام
غمگين تر از هميشه در اين سردي محيط
پيوند خويش با همه مردم گسسته ام.
بيگانه ام ز آشنا و خودو هر غريبه اي
از ارتباط با همه خلق خسته ام.
امشب در اين اطاقک خلوت ز اضطراب
در را به روي زندگي تازه بسته ام.
ديوانه نيستم اي دوست ليک من
از دام عقل بي ثمر خويش جسته ام.
امروز زنده ام اگر اين باورم بود
فردا سپيده ي سحر از قيد رسته ام.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:56 توسط فقط بهار
|


خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:43 توسط فقط بهار
|


می دوم در خاطرات کودکی
خوب می آرم بیاد
سال هایی دور بود
مادرم آمد به ایوان بهار
*
تا که باران را شنید
مادرم دستی به موهایش کشید
گفت: تو آماده باش
مهربانی زیر باران می رسد
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:6 توسط فقط بهار
|


دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 13:50 توسط فقط بهار
|

گاهي كه دلم اگر چه می دانم که دیگر مسافر تنهاییم دیگر از کوچه ی بهار عبور نمیکنه ولی من باز هم می نویسم! 
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم ! ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:1 توسط فقط بهار
|

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد ...
وقتی که تو بخونی هر گلی که مرده باشه میتونه جون بگیره مهربونیه صدات توریه که دیوونه بشنوه آروم میگیره اگه من و تو ما نشیم دلم ز غصه میمیره هیچ کسی هم نمی تونه جاتو تو قلبم بگیره.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:53 توسط فقط بهار
|

دست خودم نیست اگه قلبم بی قراره بارون اشکام به روی گونه می باره دست خودم نیست اگه دست و پام می لرزه آخه این بودن با تو به همه دنیا میرزه دست خودم نیست توی هر خواب شبانه صورت ماهت همیشه تو رویا ها مه دست خودم نیست نمی تونم بی تو باشم دنیا رم به من ببخشن نمی شه از تو جدا شم واسه بودن در کنارت داره میمیره دلم تو فقط راه نجاتی تویی حل مشکلم تو ای آرامش من تو تنها خواهش من تو لبریزی از احساس تن برگ گل یاس تو زیبا مثل الماس دل من پیشت زندونه بی تو زندگیم ویرونه طاقت غمی ندارم بی تو از جهان بیزارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 20:12 توسط فقط بهار
|

همه می گن تو منو دوست نداری همشون پشت سر تو بد می گن نمی دونن تو از آسمون میای خودشون اهل یه دنیای دیگه ان همه می گن اسمش تو با منی توی قلب تو یه کم جا ندارم روی اسم تو باید خط بکشم برم و چشمات و تنها بذارم نمی دونن تو بهونه ی منی نمی دونن تو از آسمون میای نمی دونن که تو دل نمی شکنی تو را با خیلیا دیدن همشون همه می گن بی وفایی می کنی به منم می گن داری محبت و از چشای اون گدای می کنی اونا از چشای تو بی خبرن نمی دونن که نگات نفس داره اونا غافلند که چشم روشنت توی نور ماه نقره دست داره همه می خوان که ازت دست بکشم همه شون بهم می گن دیوونه ی نمی دونن تو بهونه ی منی معنی شعرای عاشقونه ی نمی دونن.... 
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:10 توسط فقط بهار
|


| چیزی بگو !چیزی بنویس ! کلمات را این قدر منتظر نگذار !کاغذ ها را به تلاطم در اور! کاغذ ها هنوز سپیدند ، مداد ها هنوز مهربانند ،حرفی بزن! چرا سکوت کرده ای ؟ من میان بیشه های سکوت گم شده ام... باران بی قرار به با م ها و شیشه ها می کوبد ، گاهی می گویم شاید شیشه ها از جنس بارانند که به اندک اخمی و بغضی می شکنند و فرو می ریزند. باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است ! انگار هر که بیدار باشد ، صدای پای قطره ها را روی قلب خود می شنود. گاهی از خودم می پرسم تولد شب برای چیست ؟ می اندیشم اگر شب نبود،از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه می بردیم... . سقف اتاقم را کنار می زنم،شب به من خیره شده است،ابرهاروی اتاقم چتر گشوده اند ماه ورم کرده است. کاش می شد رویا هایم را از اسمان بچینم! اتاقم در شب غوطه ور است و من غرق ان ... |
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 10:6 توسط فقط بهار
|


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ..
به كسي توجه نمي كنه ...
از كسي خجالت نمي كشه..
مي باره و مي باره و...
اينقدر مي باره تا آبي شه..
آفتابي شه...!!!
کاش...
کاش مي شد مثل آسمون بود...
كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي..
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...
کاش مي شد ..........
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:54 توسط فقط بهار
|


چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش
که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر
نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی
قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پر پرواز من بودند.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:8 توسط فقط بهار
|


گاهگاهی
روی تک تک
واژه های شعرم
قدم می زنی
بی آنکه
صدای پایت را بشنوم
شاید
نگران خلوت تنهایی ام هستی
نیستی؟
همه سطرها
بوی ترا گرفته اند
انگار از کوچه بهار
گذر کرده ای؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:44 توسط فقط بهار
|

گفتم : بمان , نماندي ,رفتي بالاي بام آرزوهام نشستي 
وپايين نيامدي
گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد, سکوت , وصعود , وسقوط
توصداي مرا نشنيدي من هي بالا رفتم هي افتادم ,افتادم
تو ميدانستي که من از تاريکي وتنهايي مي ترسم ,ولي فيتله فانوس نگاهت
را پايين کشيدي . من بي چراغ از تو نوشتم . نوشتم , نوشتم
حالا همسايه ها با صداي آوازهاي من گريه ميکنند .
دوستانم نام خود را در دفاتر م پيدا ميکنندو مي خندند.
عده اي سر بر کتابم ميگذارند ورويا مي بينند.
اما چه فايده؟هيچ کس از من نمي پرسد, بعد ازاين همه ترانه بي چراغ
آيا چشمهايت به تاريکي عادت کردند؟
همه آمدند , خواندند ,سر تکان دادند ورفتند.
حالا دوباره اين من واين تاريکي واين راز پي کاغذ وقلم گشتن
گفتم: بمان , نماندي
اما به راستي ستاره نياز ونوازش
اگر خورشيد خيال تو اينجا در کنار اين دل بي درمان نمي ماند ,اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده ميشدند ؟
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:46 توسط فقط بهار
|

مهرباني را وقتي ديدم كه كودكي مي خواست دريا را با آب نبات كوچكش شيرين كند. 
ياد كودكي و سادگي و معصوميت بخير!!!!!!!!!!!!!!!![]()
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:35 توسط فقط بهار
|

زمانی کوهی بود که از سنگ های بسیار سخت ساخته شده بود.
کوه تنها میان دشت ایستاده بود. هیچ گیاهی نمی توانست در دامنه های سختش بروید. نه چرنده، پرنده یا خزنده ای می توانست در آنجا زندگی کند.
آفتاب کوه را گرم می کرد و باد او را سرد می ساخت، اما یگانه تماسی را که کوه حس مینمود، قطرات باران یا دانه های برف بود.
آنجا هیچ چیز دیگر نبود که قابل لمس باشد.
تمام روز و تمام شب کوه تنها به آسمان می دید که ابرها چگونه با وزش باد پیش می روند. او مسیر حرکت آفتاب را در طول روز که آسمان را عبور میکرد و مسیر حرکت مهتاب را در طول شب بر آسمان می دانست. در شب های صاف او چرخش آهسته ستاره گان دور را تماشا می کرد.
آنجا هیچ چیز دیگر نبود که قابل دیدن باشد.
اما روزی پرنده کوچکی پدیدار شد. پرنده چرخی بر سر کوه زد و بعد بر قله اش نشست تا استراحت نماید و پرهایش را صاف کند. کوه تماس پنجه های خشک و کوچک پرنده را بر قله خود احساس کرد. کوه لطافت بدن پردار او را بر سنگ های درشت خود احساس نمود.
کوه متعجب شد. پیش ازاین هیچگاه چنین چیزی از آسمان برای او نیامده بود.
کوه پرسید: تو کی هستی؟ نام تو چیست؟
پرنده جواب داد: من پرنده هستم. نام من (خوشی) است و من از سرزمین های دوری آمده ام که در آنجا همه چیز سرسبز است. هر بهار من در آسمان اوج می گیرم و در جستجوی بهترین مکان می شوم تا آشیان خود را آباد کنم و چوچه های خود را پرورش دهم. بعد از اینکه در اینجا استراحت نمودم به جستجوی خود ادامه خواهم داد.
کوه گفت: پیش از این من هرگز چیزی چون ترا ندیده بودم. آیا باید بروی؟ نمی توانی در همینجا بمانی؟
پرنده سر خود را تکان داد و توضیح نمود: پرنده ها موجودات زنده هستند. ما باید آب و دانه داشته باشیم. هیچ چیز در اینجا نمی روید تا من بخورم. هیچ رودی آب نیست تا از آن بنوشم.
کوه پرسید: هرچند تو اینجا مانده نمی توانی، آیا روزی دوباره برخواهی گشت؟
پرنده برای لحظاتی فکر نمود وگفت: من فاصله های دور را پرواز نموده ام. بر کوه های بسیار استراحت کرده ام. هیچ کوهی هیچگاه به آمدن و رفتن من اهمیت نداده است. من می خواهم برای دیدار تو برگردم. اما تنها در بهار، پیش از آباد نمودن لانه خود می توانم نزد تو بیایم وچون تو بسیار از آب و دانه دور هستی، صرف چند ساعتی می توانم با تو بمانم.
کوه به تکرار گفت: پیش از این من هیچگاه موجودی چون ترا ندیده بودم. حتی اگر برای چند ساعت محدود هم باشد، دیدار دوباره تو مرا شاد خواهد ساخت.
پرنده گفت: موضوعی دیگر هم است که تو باید بدانی. کوه ها برای همیشه هستند اما پرنده ها نه. حتی اگر هر بهار به دیدار تو بیایم، شاید چند باری بیش نباشد. پرنده ها سال های طولانی زندگی نمی کنند.
کوه گفت: من بسیار غمگین خواهم شد وقتی آمدن های تو متوقف شود، اما غمگین تر خواهم بود اگر امروز بروی و هرگز باز نیایی.
پرنده پس از استراحت با آوازی ملایم چون زنگی کوچک به ترانه خواندن پرداخت. ترانه او نخستین موزیکی بود که کوه می شنید. چون ترانه به پایان رسید، پرنده گفت: چون هیچ کوه غیر از تو هیچگاه به آمدن و رفتن من اهمیت نداده است، من برایت وعده می دهم که هر بهار زندگی ام نزد تو باز خواهم گشت، به تو درود خواهم فرستاد، بالای تو پرواز خواهم کرد و برای تو آواز خواهم خواند. چون زندگی من برای همیشه نیست، من یکی از دخترانم را (خوشی) نام خواهم داد و به او خواهم گفت چگونه ترا بیابد. آنگاه او روزی نام یکی از دخترانش را (خوشی) خواهد گذاشت و به او خواهد آموخت چگونه نزد تو آید. هر (خوشی) دختری به نام (خوشی) خواهد داشت. بدینگونه مهم نخواهد بود که چقدر سالها گذشته باشند، تو همیشه دوستی خواهی داشت که به تو درود بفرستد، بالای سرت پرواز نماید و برایت ترانه بخواند.
کوه متاثر شد. هم خوش بود و هم غمگین. بار دیگر گفت: هنوز هم آرزو می کنم کاش می توانستی بمانی. ولی خوشحالم که روزی برخواهی گشت.
پرنده گفت: اکنون باید بروم. راه طولانی پیشرو دارم تا به سرزمین های سرسبزی برسم که برایم آب و دانه دارند. تا سال آینده خداحافظ.
پرنده بال های خود را چون پکه های ساخته شده از پر در برابر آفتاب گشود و پرواز کرد.
کوه به او دید تا پرنده در فاصله های دور ناپدید شد.
سال پس سال با برگشت هر بهار، پرنده ای سوی کوه پرواز میکرد و می خواند: من (خوشی) هستم و به دیدار تو آمده ام.
برای چند ساعت پرنده بالای کوه پرواز می کرد، بر سنگی می نشست و برایش آواز می خواند.
همیشه در ختم هر دیدار کوه می پرسید: هیچ راهی نیست که تو با من بمانی؟
و هر بار پرنده می گفت: نه، لیک سال آینده من برخواهم گشت.
هر سال کوه بیشتر و بیشتر مشتاق دیدار پرنده می شد و هر سال برایش سخت و سختتر تمام می گشت که ببیند پرنده می رود. نود و نه بهار به همینگونه گذشت. در بهار صدمین، زمانی که پرنده می خواست او را ترک نماید، کوه بار دیگر پرسید: هیچ راهی نیست که تو با من بمانی؟
پرنده چون همیشه جواب داد: نه، لیک سال آینده من برخواهم گشت.
کوه به آسمان خیره ماند که چگونه پرنده در آن ناپدید می گردد و ناگهان قلبش شکست. سنگ های سختش درز برداشت. از عمیق ترین بخش کوه اشک ها سر زد و چون جویباری باریک بر چهره کوه جاری شد.
بهار آینده پرنده ای کوچک هویدا شد و خواند: من (خوشی) هستم و به دیدار تو آمده ام.
اینبار کوه جواب نداد. کوه گریه می کرد و به ماه های طولانی انتظار فکر می کرد، به اینکه چقدر زود پرنده خواهد رفت تا آنکه دوباره برگردد.
پرنده بر قله کوه استراحت نمود و به جویبار اشک نگاه کرد. بعد بالای کوه پرواز نمود ومانند همیشه برای او خواند. وقت رفتنش کوه همچنان گریه می کرد.
پرنده با ملایمت گفت: من سال آینده برخواهم گشت.
و به دوردست ها پرواز نمود.
سال آینده چون پرنده برگشت، میان نول خود دانه ای خوردترک را حمل میکرد. کوه همچنان غمگین بود و اشکها بر صورتش می ریخت. پرنده با احتیاط دانه را در درز سنگی نزدیک جویبار فرو برد تا مرطوب باقی مانده بتواند. سپس بالای کوه پرواز نمود وبرایش آواز خواند. پرنده پس از آنکه دید کوه از شدت بغض قادر به حرف زدن نیست، بار دیگر به سرزمینی دور پرواز کرد.
در طول هفته های آینده، دانهء کوچک میان درز سنگ پوستش را شگافت و ریشه های باریکش را قدم به قدم، آهسته آهسته در درزهای باریک سنگ دواند. ریشه ها به نرمی در دل سخت سنگ راه می جست. ریشه ها میان درز سنگ آب یافت. ساقه باریک گیاه رو به آفتاب ایستاد و در نور آفتاب برگ های کوچک سبزخود را باز نمود.
کوه آنچنان غرق سوگواری بود و اشک ها کورش نموده بود که موجودیت گیاهی به آن خوردی را متوجه نشد.
بهار آینده پرنده دانه ای دیگر آورد و بهاری دیگر دانه ای دیگر. پرنده هر دانه را در جایی امن نزدیک جویبار اشک می کاشت و برای کوه ترانه می خواند. کوه همچنان مشغول گریه و زاری بود.
سال ها به همینگونه گذشت. ریشه های گیاهان نو سنگ های نزدیک به جویبار را نرم نمود. سنگ های نرم تبدیل به خاک شد. سبزه ها و گل های خوردترک بر کناره جویبار رویید. حشره های کوچک توسط باد به سوی کوه رانده شد و میان برگ ها جای گرفت.
در عین زمان ریشه های نخستین تخمی که پرنده آورده بود، عمیق و عمیق تر فرو رفت و به قلب کوه رسید. بالای زمین آنچه بصورت ساقه ای باریک شروع به رویش نموده بود، تبدیل به تنه درختی جوان شد که شاخه هایش برگهای سبز خود را رو به سوی آفتاب می گشود.
بالاخره کوه ریشه های اولین تخم را که اینک درختی بود، احساس نمود که چون پنجه های ملایم دستی بر درزهای قلب شکسته اش دست می کشد.
کوه از سوگواری باز ماند ومتوجه تغییراتی شد که در اطرافش به وجود آمده بود. چقدر رنگارنگ و شگفت انگیز بود همه آنچه که اورا احاطه نموده بود. گریه تلخ کوه تبدیل به گریه شادی شد.
هر بهار که پرنده بر می گشت، دانه ای نو با خود می آورد. هر سال جویبارهای بیشتری خنده کنان از صورت کوه میگذشت و بردامنه اش جاری می شد. زمین با نوشیدن آب جویبارهای نو سرسبزتر می گشت.
اکنون دیگر کوه سوگوار نبود و بغض گلویش را نمی فشرد. او بار دیگر توانست سخن بگوید و بار دیگر از پرنده بپرسد: هیچ راهی نیست که تو با من بمانی؟
پرنده بار دیگر جواب رد داد و گفت: نه، اما من سال آینده برخواهم گشت.
سال های زیاد گذشت و جویبارها زندگی را به زمین اطراف کوه گسترش داد. بالاخره تا دورترین نقطه ایکه کوه می توانست ببیند، سرسبز شد. از فاصله های دور حیوانات کوچک به کوه آمدند. با دیدن این موجودات کوچک که در دامنه های او غذا و پناهگاه می یافتند، امید در دل کوه زنده شد. کوه دلش را برای ریشه های درختان عمیق تر گشود و تمام امکانات خود را در اختیار شان گذاشت. درختان شاخه های خود را بلندتر سوی آسمان افراشتند و امید چون ترانه ای از دل کوه به ریشه ها دوید و به برگ های درختان پیوست.
چون بهار رسید و پرنده سوی کوه پرواز نمود، اینبار دانه ای را میان نولش حمل نمی کرد، بلکه با یقین کامل خسی را بر نول داشت. پرنده مستقیم سوی بلندترین درخت کوه پر زد. درختی که از اولین تخم سر زده بود. پرنده خس را بر شاخه ای گذاشت. همان شاخه که می خواست بر آن آشیان خود را بسازد.
و آنگاه برای کوه خواند: من (خوشی) هستم و آمده ام تا بمانم.
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:28 توسط فقط بهار
|

سلام دوست دارم امروز که اول خرداد هست رو نوشتن مطالبم رو اول با گفتگوی با خدا شروع کنم. خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا ، بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ 
گفت: عزیز تر از هرچه هست! تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی. من آنی خودم را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست! اشک تنها قطره ای ست که قبل از آنکه فرود آید، عروج میکند. اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه میشود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم؛ آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که، عزیز تر از هرچه هست! از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا این همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، میخواستم برایم سخن بگویی آخر تو بنده ی من بودی. و چاره ای نبود جز نزول درد زیرا تو این گونه شد که صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر « خدا خدای» تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی همان بار اول شفایت میدادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت....
گفت: عزیزتر از هرچه هست من دوست تر می دارمت....
گر روزی حس هایم به من بازگردند ...
تهی خواهم شد از درک زندگی...
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:10 توسط فقط بهار
|
