تو به من خنديدي 
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سالهاهست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سيب نداشت!!!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 8:29 توسط فقط بهار
|

آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم 
وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت
شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!
تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم
حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم
بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم
دوستت دارم
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:30 توسط فقط بهار
|

آدمك آخر دنياست بخند آدمك مرگ همين جاست بخند.آن خداي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند. دستخطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:25 توسط فقط بهار
|

دلم تنگ است
دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است
سكوت از كوچه لبريز است
صدايم خيس و با راني ست
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني ست!!!![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:35 توسط فقط بهار
|

ديگرحرفي نمانده است
ديگركلامي نيست
وديگرپرده اي كه تصويركنم
وديگرشعري
وحتي حسي
ديگروجودي نيست كه بخواهدبسوزد
باقايقي شكسته دورمي شوم
به دريايي رسيده ام كه ساحل يادتودران موج مي زند
يقين دارم كه گريادتوبامن باشد
ديگرمرابه اسماني ترين اسماني هاهم نيازي نيست!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 10:38 توسط فقط بهار
|

تو همان عابری
که خزان دلم را با گام هایت
بهار عشق کردی
تو تکرار بارانی
و
نگاهت تابلوی شبی زیباست
که مرا می خواند
دلم اواره توست
به پاکی دلت قسم که دل ز تو نمی کنم
که
تکیه گاه من تویی در این حصار زندگی
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:5 توسط فقط بهار
|

نه در جايت بمان / نه در حالت بمان
هميشه روحی باش مهاجر
از جايی که هستی، به جايی که می توانی باشی!!!
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:13 توسط فقط بهار
|

سردم شده است و از درون می سوزم.
حالا شده کار هر شب و هر روزم.
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری.
من دکمه ی اين قافيه را می دوزم.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:8 توسط فقط بهار
|


دیریست دلم مرده
در مسجد چشمانت
برخیز به مهمانی
با خنده پنهانت
دیریست که من بی تو
یک مرده بیجانم
در خلوت و تنهایی
بی تاب و پریشانم
دیریست که پروانه
لبخند نزد بر یاس
گنجشک نمی خواند
بر شکوفه گیلاس
دیریست که در سینه
یک ستاره می سوزد
دیدگان غمگین را
در راه تو می دوزد
دیریست که در کوچه
جا پای تو پیدا نیست
پاییز و بهارش را
چشمی به تماشا نیست
من در خم این کوچه
یک بنفشه می کارم
بگذار که این گل را
در دست تو بگذارم
بگذار شبم با تو
با نور بیامیزد
بگذار که دست من
بر گردنت آویزد
ای رفته سفر بر گرد!
این خواهش بیجا نیست
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:22 توسط فقط بهار
|

چشمهايت*
روياي كودكيام بود
و نگاهت؛
اريب و خيس،
باران لحظههاي دلتنگيام
دوستت دارم
و تو قرنهاست اين را ميداني
و باز...
نميدانم
از چشمهايت بگويم
از دستهايت
يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب ميبخشد
نميدانم
چرا از يادم نميروي!؟
اينگونه تلخ نگاهم مكن
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:56 توسط فقط بهار
|

آسماني ومن ريشه در زمين دارم
هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم
تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست
مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم
بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس
به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم
کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست
منم که از تو به اشعار خود نگين دارم
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:25 توسط فقط بهار
|

چه فايده من اگرقشنگترين شعرهاي عالم را سرايم 
وتو با حجب وحياي خود بگويي چقدر قشنگه .
وقتي چشم هاي تو قشنگ تر از شعر هاي منند
ومن هيچ وقت نتوانسته ام چشم درچشم تو بدوزم
وبگويم خيلي قشنگند چه فايده اي دارد!!!!!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:43 توسط فقط بهار
|

وای من یانگوم رو خیلی دوستش دارم یانگوم مهربان
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:38 توسط فقط بهار
|

بی خبر رفتی و ناگه باغ دل شد بی طراوت سینه مالا مال غم از هجرتی بی عاشقانه شعله ی عشق تو شمع خلوت دل های خسته ای صدای مهربانت در دل ما جاودانه رفته ای اما ز خاطر کی رود آواز تو آسمان هم می ستاید شوکت پرواز تو خواندی سرود زندگانی از عشق و سودای جوانی خواندی ز اندوه جدایی بانوی غمگین ترانه همدم شمع سحر سوز دل را صادقانه گفتی و رفتی سفر از انتظار و آرزو ها از مستی و جام و صبوها ای در صدایت فال مستی ای نازنین جادوی آواز ای مهربان بانو مهستی
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:35 توسط فقط بهار
|

اما به كسي نگو با من چه كردي
نمي خواهم ته دل
بگويند چه نامردي
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ظالمت مي خوانند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گويند رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردي
مي گويند به خودت بد كردي
نگو زندگيش تباه شد
مي گويند براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي
نگو نمي خواهمش آدم زياد است
مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي
مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود پيشكش دل بود
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:26 توسط فقط بهار
|


+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:17 توسط فقط بهار
|

در یک غروب خسته تابستان
بنشسته پای پنجره ای عریان
چشمم به آسمان غریب , خیره
از بخت نامراد سیه , گریان .
قلبم چو سبوئی شکسته , خالی
ذهنم پر از یادهای فانی
عمرم , گذرگه عبث ایام
حاصل چه بود ؟؟؟
جز گرمی هوا...
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:43 توسط فقط بهار
|

قصه از عشق می خوانم
تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو
تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو
تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم
خوش و سرمست بودم
و فارغ از همه جور جهان بودم
به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت
من از دام عشق خوب رویان در حذر بودم
و دائم در سفر بودم
که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد
و با دست محبت بر دلم در زد
نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد
و من در خواب چشمانش فرو رفتم
در آنجا صد هزار افسانه می دیدم
و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم
قلب من گواهی داد که او تنهاست
که او هم چون تو تنهاست
از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود
برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم
ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی
فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم
و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم
از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم
و از سر کوی تو برگشتم
تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن
برو به شاهروی دیگری خو کن
ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با حوریان آسمان هم خو نمی گیرم
دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان
را دوست می دارد
و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد
تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی
شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتی
به سوی دشت ما برگرد
برایت باز می خوانم سرود آشنایی را
و از دل می برم افسانه ی تلخ
جدایی را
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:27 توسط فقط بهار
|

گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است

چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است.....باورم نمیشد
اما دیگر برایم باور شد
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
و تو که روزی بهترین بودی....ناگهان بدترین شدی....
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟؟؟
سادگیم را ؟؟؟؟؟؟
اما بدان....سادگیم را ساده نگیر
باورت کردم....به خیال خامم که تو هم باورم کردی....
با تو دنیایی نقره ای ساختم
با تو نفس کشیدم....
به تو امید بستم.....
چه راحت شکستی و رفتی.....
چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم....
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر مرا به بدترین شکل بازی دادی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی....
من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....
دروغی بزرگ که مرا دوست داشتی ....
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 14:59 توسط فقط بهار
|

اين كه به تو نمي رسم حرف تازه اي نيست مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند
اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ گاه برنميگردي تا ببيني
اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را به سوگ نشسته ام ولهجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده درد كمي نيست
خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه قطبي چشمان تو را آب نكرد
هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در انتظار آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم.....؟
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:30 توسط فقط بهار
|

پیری در زمینی مشغول کاشتن نهال بود. یکی از اهالی دهکده نزد او آمد و با حالتی هراسان و بیمناک به وی نزدیک شد و به آهستگی گفت:

" استاد رازی دارم که باید بر زبان آورم! می خواهم آنرا برای شما بگویم! فقط باید قول بدهید که آن راز را به شخص دیگری نگویید و همینجا آنرا فراموش کنید".
پیر, به چشمان مرد خیره شد و گفت:
" مطمئن باش به محض اینکه پایم به مدرسه باز شود راز ترا برای همه خواهم گفت!"
مرد متعجب و حیرت زده پرسید: " برای چه استاد! شما چه دشمنی ای با من دارید! من گمان می کردم پیر , راز دارترین مرد این دیار است . شما می گویید که تا شب صبر نخواهید کرد و راز مرا نزد همگان بر ملا می کنید."
پیر گفت:
" بله! چون وقتی تو نتوانی راز خودت را در سینه نگه داری ! چطور انتظار داری که دیگران راز ترا که متعلق به خودشان نیست در دل نگه دارند و افشا نکنند. اگر راز تو واقعا راز است پس آنرا در دل خود نگاه دار و به هیچ کس برای گفتن آن اعتماد نکن.
من به تو می گویم که برای نگهداری راز تو از تو محکم تر نیستم و تا شب نشده راز ترا افشا خواهم کرد و به همین خاطر برو و شخص دیگری را برای نگهداری راز پنهان خودت پیدا کن!"
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:0 توسط فقط بهار
|

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه 
تموم خونه ها بيدار، اين خونه فقط خوابه
تو كه رفتي، تو كه رفتي هواي خونه تبداره
داره از در و ديوارش غم عشق تو ميباره!
حياط خونه دلگيره، درختا همه خاموشن
به جاي كفترو گنجشك كلاغاي سياه پوشن
چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي
ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي!!
تو كه رفتي...
ديگه بارون نمي باره اگرچه ابر بسياره
تو كه نيستي توي خونه ديگه آشفته بازاره
تموم گلا خشكيدن مث خوار بيابونا
ديگه از رنگو رو رفته كوچه و خيابونا
اميد و شوق و دلگرمي همه رفته از اين خونه
بي تو زندگي سخته اما مردن چه آسونه...
تو كه رفتي
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:49 توسط فقط بهار
|
