تبليغاتX
سرزمین عشق

سرزمین عشق

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

گفتم: بهار - خنده زد و گفت : ای دريغ


ديگر بهار رفته نمی آيد
گفتم: پرنده


- گفت: اينجا پرنده نيست.


اينجا گلی که باز کند لب به خنده نيست...
گفتم:


- درون چشم تو ديگر...؟
گفت:


ديگر نشان ز باده ی مستی دهنده نيست.
اينجا بجز سکوت سکوتی گزنده نيست...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:53 توسط فقط بهار |


www.irLearn.com