گفتم: بهار - خنده زد و گفت : ای دريغ
ديگر بهار رفته نمی آيد
گفتم: پرنده
- گفت: اينجا پرنده نيست.
اينجا گلی که باز کند لب به خنده نيست...
گفتم:
- درون چشم تو ديگر...؟
گفت:
ديگر نشان ز باده ی مستی دهنده نيست.
اينجا بجز سکوت سکوتی گزنده نيست...
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:53 توسط فقط بهار
|
