
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:21 توسط فقط بهار
|

دل شكستن از تو من آموختم جانم آوردي به لب تا سوختم 
چون ترا از جان و دل ميخواستم
لب ز بيدادت بهم مي دوختم
هر زمان بايك اشارتهاي تو
آتشي در سينه مي افروختم
تا بياي لحظه ها در خاطرم
چشم بر ديوارودر ميدوختم
آمدي رفتي دلت اينجا نبود
سوختم من سوختم من سوختم![]()
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:42 توسط فقط بهار
|

نمي دانم کجايي در چه حالي؟
![]()
ترا گم کردهام در اين حوالي![]()
نمي خواهم بگويي پاسخم را![]()
چه شد پايان آن عشق خيالي؟؟؟ ![]()
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:38 توسط فقط بهار
|
